تبليغاتX
جانان
 

من مرموزم

داغ کن - کلوب دات کام

اين چند روز اخير احساس مي كنم شخصيتي مثل شرلوك هلمز يا پوارو دارم.فكر مي كنم خيلي اسرار آميزم شدم .احساس خوبي هست.آخه اولين باره كه دارم تجربش مي كنم .تا حالا فكر مي كردم خيلي ساده و بي شيله پيلم اما يه اتفاقاتي افتاده كه مي بينم نه بابا چقدر هم خبيث بودم و خبر نداشتم .من آدم نفوذ ناپذيري شدم .مي گي نه امتحان كن .

پوارو

تولدت مبارک

داغ کن - کلوب دات کام

خیلی دیر یادم اومد که تولدت رو تبریک بگم.خوب سرم شلوغ بود یکم.باور کن بی معرفت نیستم .خوب چه فرقی میکنه  به هرحال تو که اینو نمی خونی.اصلا صوات نداری که بخونیش.شاید هم یه روزی خوندی .نمیدونی چقدر ذوق کردم وقتی برای اولین بار بغلت کردم و دستای کوچولو و لطیفت رو تو دستام گرفتم .بعد تو هم برای ابراز محبت محکم انگشت شست منو تو مشتت گرفتی.اولین بوسی که از تو گرفتم هیچ وقت یادم نمیره.نمیدونی چقدر خوشحال بودم که خدا تو رو با دستای مهربونش به خانواده ما داد.اگه بزرگ شدی خنگ نشی همی این محبت ها یادت بره ها .عمو جون وقتی بزرگ شدی دوست دارم که تورو موفق ببینم و باز هم ذوق کنم .

حالا می خوام به دوستام معرفیت کنم .بچه ها این راستین هستش.راستين اينا هم بچها هستن .

دوستان فقط خواهش می کنم سرو صدا نکنید تازه خوابوندمش .

راستين

 

آرزو

داغ کن - کلوب دات کام

دنيارو دوست دارم

(چقدر فکرت منحرفه بابا دنیا دختر نیست)چون توش ميشه آرزو كرد.مهم نيست كه به همه آرزو هام برسم يا نه.ولي مهم اينه كه وقتي ميتونم آرزو كنم يعني هنوز زندم و هنوز اميد به آينده دارم.آرزو رابطه مبهم و پيچيده اي با حالت روحي من داره .امروز از درون خوشحالم .

بادكنك

داغ کن - کلوب دات کام

بادبادك

يه بادكنك زرد دستش بود.بادي كه از پنجره تو ميومد اونو تكون تكون مي داد. رو زانوي باباش نشسته بود رو  صندلي هاي رديف آخر سمت مردانه.وقتي اتوبوس داشت به چهار راه ميرسيد يهو يه باد شدي وزيد .بادكنك از دست دختر كوچولو رها شد يه چرخي تو هوا زد بابای دختر دست دراز كرد كه بگيردش ولي هرچی سعی کرد نتونست.بادكنك از جلو صورت من كه وسط اتوبوس ايستاده بودم و از ميله گرفته بودم رد شد و سر خورد و از لاي يه لنكه در باز اتوبوس رفت بيرون.دختر كوچولو يه نگاهي به ما كرد و يه نگاه نااميدانه به باباش .لباش رو پيچوند داشت ميزد زير گريه .يه هو يه پسر جوان كه حدودا ۱۸ -۱۹ ساله به نظر ميومد از رو صندليش جستي زد و تو يه چشم به هم زدن از در اتوبوس كه در حال توقف پشت چراغ قرمز بود پريد پايين .چند ثانيه بعد دوان دوان اومد از در جلو اتوبوس سوار شد .يه راست اومد سمت دختر كوچولو .دستش رو از پشتش آورد بيرون .بادكنك زرد دختر كوچولو رو داد بهش.چشماي دختر برق زد .

پسر از كنار من رد شد نسشت رو صندليش. او پسر ديگه همون پسر چند ثانيه قبل نبود البته تو ذهن من اون همون پسر دیگه نبود.تا چند ثانيه قبل براي همه عادي بود .شايد اصلا كسي به چهره اون نگاه هم نكرده بود.اما الان همه زير چشمي نگاه اش مي كردند.تو مدتی که اون تصمیم گرفت و دوان دوان رفت وسط خیابون شلوغ و بادکنک رو آورد . من تنها کاری که کردم این بود که  با یه دستم میله رو محکم گرفته بودم که نیوفتم و باست دیگر هم کیفم رو چسبیده بودم. تو دلم تحسينش كردم و همون لحظه يه احساس حقارت بهم دست داد .احساس كردم پيشش خيلي كوچيك هستم . آدم هایی که هر روز از کنارشون بی تفاوت رد میشیم میتونن خیلی بزرگ و وارسته باشن.

توضیح :تو یه شب خاطره انگیز یکی بهم گفت اگه هر آدمی یه رنگ مخصوص به خودش داشته باشه تو حتما زرد هستی.من هم گفتم زرد اورازولی .

تا حالا تو موقعیتی قرار گرفتین که احساس کنید چقدر حقیر و بینوا هستید ؟ تجربه هاتون رو برام بگید لطفا.

روزه

داغ کن - کلوب دات کام

روزه 

روزه دارم من  و  افطارم از آن لعل لب است

آري افـطار  رطب  در رمضان مستحب است

 


روز مـاه رمضـــان زلف ميفــشان  كـه فـقيه

بخورد روزه خود را به خيالي كه شب است

Coded by taktemp & designed by: Natty WP