
يه بادكنك زرد دستش بود.بادي كه از پنجره تو ميومد اونو تكون تكون مي داد. رو زانوي باباش نشسته بود رو صندلي هاي رديف آخر سمت مردانه.وقتي اتوبوس داشت به چهار راه ميرسيد يهو يه باد شدي وزيد .بادكنك از دست دختر كوچولو رها شد يه چرخي تو هوا زد بابای دختر دست دراز كرد كه بگيردش ولي هرچی سعی کرد نتونست.بادكنك از جلو صورت من كه وسط اتوبوس ايستاده بودم و از ميله گرفته بودم رد شد و سر خورد و از لاي يه لنكه در باز اتوبوس رفت بيرون.دختر كوچولو يه نگاهي به ما كرد و يه نگاه نااميدانه به باباش .لباش رو پيچوند داشت ميزد زير گريه .يه هو يه پسر جوان كه حدودا ۱۸ -۱۹ ساله به نظر ميومد از رو صندليش جستي زد و تو يه چشم به هم زدن از در اتوبوس كه در حال توقف پشت چراغ قرمز بود پريد پايين .چند ثانيه بعد دوان دوان اومد از در جلو اتوبوس سوار شد .يه راست اومد سمت دختر كوچولو .دستش رو از پشتش آورد بيرون .بادكنك زرد دختر كوچولو رو داد بهش.چشماي دختر برق زد .
پسر از كنار من رد شد نسشت رو صندليش. او پسر ديگه همون پسر چند ثانيه قبل نبود البته تو ذهن من اون همون پسر دیگه نبود.تا چند ثانيه قبل براي همه عادي بود .شايد اصلا كسي به چهره اون نگاه هم نكرده بود.اما الان همه زير چشمي نگاه اش مي كردند.تو مدتی که اون تصمیم گرفت و دوان دوان رفت وسط خیابون شلوغ و بادکنک رو آورد . من تنها کاری که کردم این بود که با یه دستم میله رو محکم گرفته بودم که نیوفتم و باست دیگر هم کیفم رو چسبیده بودم. تو دلم تحسينش كردم و همون لحظه يه احساس حقارت بهم دست داد .احساس كردم پيشش خيلي كوچيك هستم . آدم هایی که هر روز از کنارشون بی تفاوت رد میشیم میتونن خیلی بزرگ و وارسته باشن.

توضیح :تو یه شب خاطره انگیز یکی بهم گفت اگه هر آدمی یه رنگ مخصوص به خودش داشته باشه تو حتما زرد هستی.من هم گفتم زرد اورازولی .
تا حالا تو موقعیتی قرار گرفتین که احساس کنید چقدر حقیر و بینوا هستید ؟ تجربه هاتون رو برام بگید لطفا.
Stats